خرید بک لینک
گردشگران زمانی ارزش اویی را بیشتر درک می کنند که راهنماها برایشان توضیحاتی ارائه دهند. ارزشی که به خاطر قدمت، تفکر وتلاش گذشتگان است. ارزشمند است چون به آسانی به دست نیامده است. راهنماها سفیران صلح ،دوستی وفرهنگ در کنار گردشگران هستند. با گردشگران همراه می شوند واین ارزش را یادآوری می کنند تا قدرش را بدانند و از دیدنش لذت ببرند. چند ماه پیش من راهنمای مسئولان ابیانه بودم این افتخار که نصیبم شد نقطه عطفی در زندگیم شد و مرا مدیون این روستای کهن کرد. در آن روز تفاهم نامه ای بین مسئولان این دو مکان کهن بسته شد و هردو مکان خواهر خوانده شدند تا همکاری های بیشتری در جهت جذب گردشگران ایجاد شود. اولین روز و اولین جمعه مرداد ماه آخرین روز دهه دوم زندگی من روزی بود که ما به همراه گروهی از راهنماها به ابیانه رفتیم. این دعوت از طرف مسئولان ابیانه بود تا به صورت نمادین به عنوان راهنمادر این شهر گردشگران را راهنمایی کنیم. ما از عمق به کوه از اویی به ابیانه آمدیم هر دوشهر اشتراک بسیار دارند. هر دو شهر ارزشمند هستند ابیانه بافت قدیمی ،خانه ها و بناهایی دارد که حاصل تلاش چند هزار ساله مردمانش است. ابیانه با قدمت ۲۵۰۰سال و اویی با قدمت۱۵۰۰سال برای علاقمندان سفر به گذشته مکان های مناسبی هستند. ما برای راهنمایی گرشگران ، کمک به اهالی ،حفظ بناها و آثار تاریخی کارمان را از سه راهی ابتدایی ابیانه شروع کردیم تا گردشگران ارزش و قدمت این شهر را بهتردرک کنند که مورد استقبال گردشگران واقع شد.برایم افتخاری بود که راهنمای این شهر باشم هرچند کوتاه حسی که تجربه کرده ام افتخار ، لذت ،هیجان و...است. حاصل تجربه چند ساعت راهنما بودن من در این شهر بسیار پر ارزش است. جدایی از آن بافت قدیمی ،هوای مطبوع ،منظره های زیبای کوهستان مردمان خوب این شهر مرا جذب کردند . آنان هرروز پذیرای گردشگر هستند و زندگی آرام آنها دستخوش گردشگران شده است در کنار فواید آن معایب و مزاحمت هایی هم برایشان ایجاد می شود. در این شهر قدم بگذاری اغلب سال خورده و میان سال می بینی به ندرت جوانی که از خود شهر باشد. زنانشان لباس محلی زیبایی دارند چهارقد با پیراهن گلدار و دامن چین چین زیبایی که نشاط آور است. لباس مردانشان را می توان در یک شلوار خلاصه کرد شلواری که تا پایین گشاد است و دم پایش را رودوزی می کنند. کنار مسجد جامع آقای میانسال ابیانه ای همراه همسرش با لباس محلی کنار ما آمدند برای لباس محلی که پوشیده بودند توضیحاتی گفتند شلوار گشادی پا کرده بود اشاره به رودوزی شلوارش داشت و گفت این شلوار برای مجردهاست که من پا کرده ام. چون راه راه هایش لوزی مانند بود برای متاهل ها فقط خطوط افقی است البته الان کمتر به این تفکیک توجه می شود. من به فکرم رسید چون مجردو جوان کم دارند شلوار مجردها زیاد آمده متاهل ها می پوشند البته زمانی به این اطلاعات رسیدم که پسر بچه ای از ابیانه مرا بسیار راهنمایی کرد و به عمق کم بودن مجرد پی بردم. ابوالفضل پسر ده ساله ای که کنار مسجد خانه یشان بود پدرش نگهبان ابیانه بود بساطی کنار مسجد داشت. از او پرسیدم شهرتان چند راهنما دارد؟ گفت: دو تا راهنما دارد که یکی از آنها من هستم. تعجب کردم پسر ده ساله راهنمایی برای گردشگران !!! توضیحاتش را پرسیدم با لحن کودکانه و جذاب توضیح می داد. گفت می خواهد راهنمای شهرزیرزمینی شود و شرایط را می پرسید. با لبخندی گفتم عزیزم همه شرایط را داری فقط سنت کم هست و اضافه کردم ما می خواهیم بیاییم اینجا راهنما شویم تو می خواهی بیایی آنجا؟ خندید شاید خوشحال شد از اینکه ما گروهی هستیم و کار گروهی لذتی دارد که آن پسر به دنبال آن بود که با آمدن ما به روستایشان تجربه می کرد. پرسیدم مدرسه شما چند دانش آموز دارد گفت پنج نفریم که خودش و نسترن یکی از دختران روستا دو نفری کلاس پنجم هستیم در بقیه کلاس ها فقط یک نفر بودنند. من تعجب کردم گفتم فقط پنج نفر!!! مردی از ابیانه که صحبت ها را می شنید با افسوس گفت زمانی بیشتر بودند حتی مدرسه راهنمایی داشتیم. الان اینقدر کم شده است چون جوانان نمی ماند و به شهر می روند. ظهر شده بود اذان مسجد بلند شد مسجد جامع مکان خوبی برای خواندن نماز وفرصتی برای دیدن از مسجد بود. وارد مسجد که شدم خانمی در کنار در نشسته بود که بسیار گرم و صمیمانه خوش آمد گفت وارد مسجد شدم ساده صمیمی با منبری قدیمی که داخل شیشه گذاشته بودند. از میان چادرهای تاکرده مرتب یکی را برداشتم می خواستم جایی برای نماز انتخاب کنم که خانم های محلی با وسواس بسیار راهنمایی می کردند که صف ها خالی نباشد و مسافران چون نمازشان شکسته است صف های جلو نباشند این دقت نظر و وسواس نشانگر این مطلب بود که مردمی مذهبی و پایبند به عقاید و رسوم هستند چند ستون چوبی داخل مسجد با کنده کاری ها و طراحی هایی زیبا در انتهای آنها دیده می شد. ستونها را دنبال می کردی چشم به سقف خیره می ماند اولین باری بود که طرحی در سقف با چوب به این زیبایی می دیدم. طرح ها متنوع و زیبا در ابعاد چهار گوش کنار هم قرار داشتند که از تماشای آنها لذت می بردی. از مسجد بیرون آمدیم در سفره خانه ای زیبا به دوستان راهنما ملحق شدیم. دیدن از معبد آناهیتا و قلعه یوسمون و مسیر رفت و برگشت به این مکانها هیجان انگیز و پر خاطره بود. انتهای روز پوشیدن لباس محلی همکاران راهنما جالب و خنده دار بود به نظرم تمام آنهایی که لباس پوشیده بودند دوست داشتنی تر شده بودند مخصوصا آقای بهروزی سرپرست راهنماها با آن لباس زیبای مردانه جدیت خود را از دست داده بود. حس زندگی در گذشته با آن لباس ها در این بافت کهن بیدار شده بود و من در دلم به گذشتگان غبطه می خوردم که چقدر زیبا زندگی کرده اند. وقتی کنار خانم های محلی می نشستیم دعای خیر آنها بعد از گپ و گفتی کوتاه بدرقه راهمان می شد. در آخرین لحظات که در ابیانه بودیم نکته ای جالب پیش آمد یکی از گردشگران سوالی داشت که جوابی برای آن نداشتیم در کنار در یکی از خانه ها دو سکوی سنگی بزرگ با تراشکاری های خاصی کار گذاشته شده بود کارایی این سکوها سوالی بود که پرسیده شد و دلیل این تراشها چه بوده است؟ جوابی نبود یکی گفت برای کوبیدن گوشت بوده ولی مسافر قانع نشد و جالب آن است که روز بعد همین مسافر که به دعوت همکاران به اویی آمده بود ملاقات کردم و دوباره از آن سکوها پرسید و من جوابی هنوز پیدا نکرده بودم . نظر خودش را پرسیدم . گفت آنها را از جایی آورده اند از قلعه یا جایی دیگر. دقت نظرش تحسین برانگیز بود برای پاسخ سوالش تا قلعه نزدیک ابیانه رفته بود ولی به طور یقین جوابی نبود. از شغلش پرسیدم متوجه شدم تورگردان است و سابقه ای در گردشگری دارد که این چنین دقیق است.خوشحال بودم که حضور ما در ابیانه باعث معرفی اویی به مسافران شده است وآنها را مشتاق به دیدن اویی کرده است. آن روز در کوچه های ابیانه مردم محلی ومسافران با تعجب نگاهمان کردند و گفتند شهرزیرزمینی کجاست که این همه راهنما دارد؟ شنیدن این صحبت ها باعث غرورم می شد که کنار همکاران راهنما هستم و با افتخار شهرمان ،اویی ،قهوه را همراه با ویونا معرفی می کنیم. از دیگر بناهایی که در آن روز دیدیم حمامی زیبا از دوره ی سلجوقی در برزرود بود که نیاز به توجه بیشتری داشت. ما با خاطره ی خوبی از ابیانه خارج شدیم. آخرین روز دهی دوم زندگی من بهترین روزی شد که من در کنار دوستان و همکارانم در ابیانه بودم خوشحالم قبل از رسیدن به سی سالگی تجربه ی خوبی از سفر به تاریخ و فرهنگ داشتم. خوشحالم که افتخار راهنمایی گردشگران ابیانه را در این روز داشتم. خوشحالم از اینکه در کنار ابیانه و اویی سی ساله شدم.

برچسب: نویسنده: سجاد بهرامی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 9:00

صفحه بندی