شهر نوش آباد دشت
ها و مزارع زیادی دارد. وجود سی و سه رشته قنات از رونق کشاورزی این منطقه در گذشته حکایت دارد.
دشت
اقبالیه
یکی از این دشت هاست که بعد از جداشدن نوش آباد از شهرستان کاشان قسمتی از این دشت جزئی از این شهرستان باقی ماند.
یک زیارتگاه نیز به نام این دشت نامگذاری شده و قلعه هایی که مالکان شخصی دارد.
این دشت چندین قنات و جوی داشته که آب را از کوهستانهای اطراف کاشان به مزرعه می رسانده است.
پدرم چندین سال است در دشت اقبالیه
کشاورزی می کند در مورد رساندن آب به این دشت اینطور تعریف می کند:
سال ۴۸ بود که من به همراه تعدادی از کشاورزان برای جوی روبی راهی برزک شدیم تا مسیر جوی تا اقبالیه را باز کنیم حدود ۴۰ تا پنجاه روز طول کشید که این کار سخت را به همراه ۳۶ نفر انجام دادیم.
کیهان ها که ارباب دشت اقبالیه بودند برای اینکار هزینه کرده بودند.
ایجاد سد سنگی و جوی تا اقبالیه کار آسانی نبود که اگر امروزه بخواهد این کار انجام شود میلیاردها هزینه دارد.
یکی از قناتهای دشت اقبالیه از سعد آباد برزک شروع می شد.
جوی روبی هم از برزک شروع کردیم تا نابر رسیدم یک هفته در نابر بودیم به قدری کار سخت بود که دو نفر از اهالی که به عنوان کارگر با ما همراه شده بودند روز سوم پاهایشان از درد فلج شده بود و برگشتند.
با بیل و کلنگ مسیر جوی را تمیز می کردیم وشب به هر کجا می رسیدیم می خوابیم و غذا را هم از محلی ها می خردیم و می خوردیم.
یکبار گوشت لوبیا بار گذاشته بودیم اما گوشت کوب نداشتیم یک نفر را فرستادیم تا به خانه یکی از روستاییان برود و گوشت کوب بگیرد که زن روستایی موقع دادن گوشت کوب تاکید کرده بود که نامش دسته است.
نابر،مرق، سادیان، خنچه، بارونق روستاهای مسیر راه بوده
یکی از قنات های دشت اقبالیه در روستای خنچه قرار داشت که الان جمعیتی ندارد با آنکه دولت بعد از انقلاب آب قنات را برای استفاده خود اهالی لوله گذاری کرد اما بیشتر اهالی کوچ کرده و به شهر رفتند فقط تعداد اندکی ماندند آن آب هم آنجا هرز می رود.
آخر هفته ها با ماشین به خانه می آمدیم و دوباره بر می گشتیم این کار را که دو ماه بعد از عید شروع کردیم تا دوماه مانده به پاییز تمام شد و فقط برای یکسال این آب را داشتیم و سال بعد دیگر آبی نیامد.
وقتی در مورد کیهان ها می پرسم می گوید:
مردمان خوبی بودند همه ساکن تهران بودند و من یکسال خانه همه آنها رفتم.
یکسالی بود یک نیسان خریزه و هندوانه برای کیهانها بار زدیم راننده که علی نصری و اهل کاشان بود و کسی نبود همراهش برود از من خواست همراهش رفتم.
ابتدا در قم توقف داشتیم ماشین را وزن کردیم و چون کفشم خوب نبود یک گیوه از قم خریدم و راه افتادیم شب به تهران رسیدیم یکی از کیهانها که ساکن شمیران تهران بود اول آنجا رفتیم شب را در خیابان خوابیدیم و صبح که شد رفتیم در خانه را زدیم صاحب خانه گفت: چرا شب نیامدید و ما گفتیم: نمی خواستیم شما را خواب زده کنیم گفت: من بیدار بودم باید می آمدید.
مقداری بار را تحویل دادیم و راه افتادیم تا به خانه های بعدی برویم هفده خانه رفتیم به هر خانه ای مقداری از بار را تحویل می دادیم.
در یکی از خانه ها که پارکینگ زیر زمینی داشت که با ماشین داخل پارکینک رفتیم. پیرزنی صاحب خانه بود که علی نصری می گفت این پیرزن همان بچه ای بوده که به همراه مادرش در چاه افتاده زمانی که در کاشان بودنند بچه و مادر سوار بر الاغ و افسار الاغ به دست کلفت خانه بوده گردباد شدیدی شروع می شود و مسیر گم می شود و این مادر و بچه به همراه الاغشان در چاه می افتند و مادر می میرد و فقط این بچه زنده می ماند.
ناهار را خانه ارباب محمد بودیم که بزرگ کیهانها بود آنجا یک ۵۰ تومانی به علی نصری انعام داد او هم این پول را من داد و گفت پول کفشی که از قم خریدی.
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی