بچه که بودیم توی محله ما چندین دکان
وجود داشت پول تو جیبی که می گرفتیم از همین دکان
ها خوراکی می خریدیم.
وارد دکان که می شدی بوی کشک و بادکنک و شانسی و بستنی وتوپ پلاستیکی و... با هم مخلوط می شد حس زندگی می داد.
یکی از دکان های
ی که از بچگی تو ذهنم مانده که متفاوت از هر دکانی بود دکان رحمت الله روغنی است.
البته روغنی فامیلیش نبود ولی قبلا چون روغن می فروخته بهش این لقب را داده بودند. مغازه که نه یک فروشگاهی بود برای خودش از هر چیز فاسد نشدنی که احتیاج به یخچال نداشت در آن یافت می شد.
بچه تر که بودم با مادرم می رفتیم کمی بزرگتر شدم مادرم لیست خرید و یک ساک دستم می داد و مامور خرید می شدم. مسیری که تا آنجا طی می کردیم دقیقا وسط بافت قدیمی بود که با گذشتن از سه کوچه به آن می رسیدیم.
کوچه اول میانبرش طویله و اتاق های
خرابه ای بود که کف آن همیشه پر از کاه و علف خشک و خاک بود و مردی تو این خرابه ها زندگی می کرد ما بهش می گفتیم اصغر دیوانه
این خرابه ها محل وهم انگیزی بود البته بایدم می بود هم خرابه و خلوت بود و هم سالها بعد مشخص شد قسمتی از شهرزیرزمینی زیر این خرابه ها واقع بوده است.
دومین کوچه که وارد می شدیم باید از زیرگذر مسجد موسی بن جعفر عبور می کردیم این زیرگذر زیبا دالانی بود که به دوران قدیم متصل می شد دالان شیب دار و کوتاهی که به سمت پایین می رفت که به درب پایین مسجد می رسید در تابستان خنکی خوبی داشت روبرویش یک گلخانه بسیار زیبا درست کرده بودند که یک حوض در وسط داشت و گل های قرمز و مخملی که اطرافش بود قطعه ای از بهشت را روبرویت به تصویر می کشید و انسان را به ایستادن و نظاره کردن وادار می کرد خیلی دلم می خواست می توانستم وارد آنجا شوم اما دورتا دورش نرده بود و درش هم همیشه قفل بود البته این مکان در گذشته حوض خانه مسجد بوده که الان مرمت شده و به حوض خانه تبدیل شده و در انتها دالانی دیگر که وارد کوچه بعدی می شد.
میانیر بعدی کوچه باریک پیچ در پیچی بود که تنها یک یا دو نفر از آن می توانست رد شوند که این آخرین میانبر بود.
به مغازه که می رسیدی شانس می آوردی که شلوغ نباشد یک درب آهنی کوتاه به ارتفاع یک پله از سطح زمین قرار داشت.
وارد که می شدی انگار بازار شام جلو چشمانت بود هیچ چیز مرتبی نبود یک اتاق در هم برهم پر از جنس درون کارتن و گونی و بدون قفسه و یک پیرمرد مهربان فربه در وسط اجناس نشسته بود که حساب و کتاب می کرد که به نظرم حرفه ای ترین حسابداری بود که در عمرم دیده بودم.
زنها هر کدام گوشه از اتاق در تکاپو بودند و دنبال اجناس خودشان می گشتند و صاحب دکان هم همانطور که نشسته بود آنها را راهنمایی می کرد و اگر دستش می رسید خودش آنها را برایشان می آورد از حبوبات گرفته تا مواد شوینده و شکلات و کام و کفش دم پایی و ظروف چینی و قند و شکر و روغن و..... در این مغازه یافت می شد.
تا یادم می آید کفش دم پایی ما از این جا خریده می شد اگر یک لنگه کفش پیدا می کردی که اندازه ات بود تا کل کارتن کفشها را زیر رو نمی کردی لنگه دیگرش پیدا نمیشد.
موقع حساب و کتاب جنس ها را می آوردیم نزد رحمت الله و او با چه سرعتی روی یک تکه کارتن می نوشت و جمع می زد با لهجه شیرین آرانی تکرار می کرد که قیمتها اشتباه نباشد و فاکتور را می داد و پولش را می گرفت.
خدا رحمتش کند مرد با انصافی بود و برای همین مشتری زیاد داشت.
یادم هست همیشه این جمله را در آخرین روزهایی که تو دکان می دیدمش می گفت که مثل قالیه دم حاشیه هستم یعنی دیگر پیر شدم و قالی زندگی من هم بافتش دارد تمام می شود .
خدا بیامرزدش قالی قشنگی برای نوش آباد و مردمانش باقی گذاشت و حس و حال کودکیمان را قشنگ تر کرد.
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی