
پدرم مثل خیلی از نوش آبادیها سالها در کویر زندگی کرده و خاطراتی از گذشته تعریف می کند که بسیار شیرین و دلنشین است.
او تعریف می کند در گذشته وقتی کسی فوت می شد شاید یک نفر تمام کارهای مرده را از کندن قبر تا غسل و خواندن قرآن انجام می داد و مراسم ساده ای در مسجد برایش گرفته می شد.
در هر صورت مردن بسیار کم خرج تر از امروزه بود ولی حداقل یک نفر از مرده روزی می خورد و اگر مرده ای نبود اوضاعش کارش کساد می شد.
پدرم داستانی را تعریف می کندکه شبیه قصه هاست ولی واقعی است او تعریف می کند مسیر کویر در شب تاریک بود بعضی اوقات کشاورزانی که در شب از جاده می آمدند چیزی سفید و بلند شبیه شبه می دیدند و کسی جرات تجسس و اینکه چه هست نداشت و با ترس و لرز فقط از کنارش می گذشتند.
تا اینکه یک شب یکی از اهالی شجاع در شب به شبه برخورد می کند و با بیلش ضربه ای محکم به شبه می زند شبه بر زمین می افتد و پارچه سفید از رویش کنار زده می شود و جعبه چوبی شبیه تابوت پدیدار می شود.
ماجرا را که تعریف می کند و اصالت شبه مشخص می شود فلسفه ماجرا به غسال شهر ربط داده می شود که در زمانی که خبری از مرده نبوده و اوضاع کارش کساد بوده این شبه بهانه ای برای سفر مردم به دیار باقی و رونق کارش بوده است.
در آن زمان یک نفر برای 1 چه کارهایی که نمی کرده الان که مردن اشتغال خیلی بیشتری ایجاد می کند از فروش زمین دومتری چند ده میلیون تا قبر کن وغسال و واعظ و مداح و گل فروش و خرما فروش و شیرینی فروش و...
با این اوصاف چرا باید در صدد باشند تا این همه اشتغال زایی را کم کنند؟
وقتی هزینهایی مردن بیش از هزینه هایی که برای پیشگیری از بیماری و سلامتی و آموزش و بهره برداری از توانایی افراد است غصه ها تابوت می شود و جان بی ارزش و مردن تقدیر...
و متاسفانه هر روز از مسیری که باید برای جانها هزینه کنیم نه برای تنی بی جان دورتر می شویم.
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی