خرید بک لینک

از زمانی که به کار گردشگری وارد شده ام همه جور مسافری دیده ام پیاده و سواره و دوچرخه سوار موتور سوار و یا با ماشین های سوئیت دار.

با گروهی داخی شهر زیرزمینی بودم جوانی خارجی وارد شد بعد از اتمام توضیحات برای گروه همراهم به سمت این جوان فرنگی رفتم و بعد از خوش آمد گویی برایش در مورد اویی مختصری توضیح دادم اسمش نیکولا بود وقتی بیرون آمدیم کوله پشتی بزرگی همراهش بود خیلی سنگین بود دو تا چکمه از کوله پشتی آویزان بود.

نشان می داد از مسافرانی است که اهل هیجان و ماجراجویی است لیوان چایی که برای خودم ریخته بودم به او تعارف کردم و با خوشحالی استقبال کرد و لیوان چایی را گرفت البته می دانستم خارجی ها اهل تعارف نیستند ولی خوشحال شدم که چایی را بی تعارف گرفت. از جاهای دیدنی در ایران که دیده بودم پرسیدم که شهرهای شمالی و کندوان و ... را دیده بود.

گفتم ابیانه رفته ای گویا اصلا اسمش را نشنیده بود عکس هایی از روستا را نشانش دادم خوشش آمد از روی نقشه ای که در تلفنش بود به دنبالش می گشت.

کوله پشتی اش را باز کرد تا وسایلش را جمع و جور کند بوی طالبی درون کوله پشتی فضا را پر کرد برایم تعجب داشت هنوز طالبی در بازار نیامده بود و او همراهش بود .آماده رفتن شد وبا آن کوله پشتی که همه ی زندگی اش بود خانه اش بود راه افتاد قبل از رفتن ازش اجازه خواستم عکسی بگیرم و با خوشحالی پذیرفت.

نوشته شده توسط منصوره صالحی نسب در 11:40 | لینک ثابت •

برچسب: نویسنده: سجاد بهرامی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:18

صفحه بندی