
قدیمی ها ضرب المثل هایی ساخته اند که محال است اشتباه شود.
از جمله آنها این است که درخت هر چه پربارتر افتاده تر...
هنگامی که راهنما هستی و گروهی را راهنمایی می کنی بسیار پیش آمده که هنگام توضیحات افرادی اظهار فضل می کنند و شروع به صحبت در میان توضیحات و البته هستند افرادی که بسیار اطلاعات دارند و خاموش می مانند و در پایان می فهمیم برای کسانی توضیح داده ایم که دریایی از دانش بوده اند .
دختری با چهره ای خندان در میان گروهی بود که برایشان توضیح می دادم گروهی که ابتدا با من اویی را دیده بودند و اینک توضیحات آب انبار را می شنیدند دختر با خانواده اش تازه آمده بودند بعد از توضیحاتم سوالاتی با مهربانی خاصی که در چشمانش موج می زد پرسید و بعد از آن وارد اویی شدیم به همراه سه نفر خارجی بعد از توضیحات فارسی مقداری انگلیسی می گفتم و آن دختر به من پیشنهاد داد که اگر خواستید من ترجمه می کنم با خودم فکر می کردم چون لغات اینجا تخصصی است شاید به خوبی از عهده ترجمه بر نیاید با این حال ازشون خواستم توضیحاتم را برای گروه خارجی به انگلیسی بگوید از نحوه صحبت کردن به انگلیسی تفاوتی حس کردم لحن صحبتش غلظت زیادی داشت خیلی خوب و روان بود ولی به خانواده اش نمی آمد که خارج از کشور زندگی کنند.
بعد از قسمتی که توضیح داد ازش تشکر کردم و گفتم خیلی خوب صحبت می کنید گفت البته چون من خارج زندگی می کنم.
تو اتاق مشورت مشغول توضیح بودم که بعد از توضیحاتم دختر مشغول ترجمه شد پدر دختر به نزدیکم آمد و گفت دخترم نابغه هست.
استاد دانشگاهی در انگلیس هست و مسلط به شش زبان می باشد.
تعجب و غبطه و خوشحالی همه این حس ها را با هم داشتم.
دختری به این مهربانی و خوش برخوردی ندیده بودم.
همه جوره به دلم نشسته بود با هیچ مسافری اینقدر احساس راحتی نداشتم اینکه مشتاقانه و بی ریا به صحبت های گوش بسپارد و بی ادعا باشد.
تو اون لحظات به آن دختر غبطه می خوردم نه به خاطر هوش دانش و موقعیتش به خاطر اخلاقش و افتادگی اش.
اسمش را پرسیدم نامش حمیده خان بره بود و با من هم سن بود متولد ۶۵ ولی او کجا و من کجاو...
عکسی در کنار خواهرش با او گرفتم.
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی