خرید بک لینک

زمان از نیمروز گذشته بود.

مرد جوان همراه با زن میانسال و کودکش به طرف روستا حرکت کرد.

آنها برای خرید مایحتاج زندگی به شهر آمده بودند و باید قبل از تاریکی به روستا می رسیدند.

از شهر خارج شدند و با پای پیاده مسیری که صبح آمده بودند را بر می گشتند.

نیمی از مسیر را پیموده بودند که هوا رو به تاریکی نهاد. گویی زمان سرعت گرفته بود تا آن ها به شب برسند اما به منزل نرسند.

کم کم همه جا تاریک شد و جاده در سیاهی گم شد.

هراسان و آرام بدون آنکه مسیر راهشان را بدانند قدم بر می داشتند.

ناگهان سیاهی بزرگی جلو راهشان پدیدار شد.

مرد جوان کبریتی که همراهش بود را روشن کرد.

چاه بزرگی بر سر راهشان قرار گرفته بود که اگر کبریتی نبود ممکن بود در آن سیاهی سقوط کنند.

خدا را شکر کردند به راهشان ادامه دادند.

ترس و سرما ٬گرسنگی و درماندگی و بی پناهی وجودشان را فرا گرفته بود.

امادر آن تاریکی و ناامیدی ٬امیدی پیدا شد که لطف خدا را دوباره نمایان کرد.

به ساختمان خشتی کوچکی رسیدند.

به برجی که مسکن و پناهشان شد. وارد برج شدند آتشی روشن کردند و نان و ارده ای که از شهر خریده بودند را خوردند و تا صبح در برج استراحت کردند و صبح به مسیرشان ادامه دادند.

این خاطره ای از پدربزرگم است شاید از این خاطره ها زیاد باشد اما فراموش شده است.

ما فراموش می کنیم زمانی مردم چگونه زندگی می کردند.

گاهی باید آنچه که متعلق به گذشته است را پررنگ کنیم تا بدانیم چگونه بوده ایم و چگونه شده ایم تا شکرگزار باشیم.

از زمانی که این خاطره را از زبان پدرم شنیدم برج عشق آباد برایم ارزشمند شد ارزشمند است به این دلیل که

امید بخش در راه ماندگان ٬

پناه چوپانان و

محل میراب کشاورزان بوده است.

برجی که سالها کنار جاده تماشگر رهگذران بوده و حکایت های بسیار با خود دارد.

چه خوب است دوباره جان تازه ای بگیرد و یادآور عشق ها و دل های ساده اما بزرگ باشد.

برجی که نام عشق را به دوش می کشد برای مردمی که جان پناه ساختند.

می تواند نماد اتحاد و همدلی باشد برای آنها که می خواهند زندگی و سادگی گذشته فراموش نشود.

نوشته شده توسط منصوره صالحی نسب در 1:5 | لینک ثابت •

برچسب: نویسنده: سجاد بهرامی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 17:07

صفحه بندی